تبليغاتX
بیا کنار پنجره


بیا کنار پنجره

... میگم

 

برگشته ام که پاک و زلال از تو بگذرم

جانم رها و مهر حلال، از تو بگذرم

با پای بسته و تن لالم مصمم ام

برگشته ام که با دو سه بال از تو بگذرم

صورتگری و سوره ی رنگین کمانمی؛

ابرو حنا و چشم زغال! از تو بگذرم

در خانه ی عمود تنم جا نمی شوی

تو پاسخی و من که سوال... از تو بگذرم

خود را نمی کشم و تو خود را نمی کشی

حتی اگر به فرض محال از تو بگذرم!

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:6 توسط معصومه ضیایی| |

 

آسمان ،حالِ مي‌وزد بادي... حالِ خواهش كنِ پري بزنيد!

ابرهاي سياه درراهند، لااقل جاي پر، در-ي بزنيد

خانه‌اي، روزه ي  كسي داري، نه سحر مي‌خوري نه افطاري

ديگر از من گذشته معشوقي، تهمتش را به جن- پري بزنيد

سايه‌ها روي جاده مي‌‌لغزند، مه زيادست و ديدنش رويا؛

حافظِ راه آمده با تو، فالِ دلخواهِ:... ساغري بزنيد!

دزدهاي عزيز مي‌آيند،آنقدر مثل دوست كه حتي

تو خجالت كشيده‌اي از كاه، خوبِ ناشي! به ديگري بزنيد

روي سنگي نشسته‌ام، سازم، طرح يك پرسش از تو با لبخند

:سنگ بالاي سنگ مي‌شد بند؟! زير آواز بهتري بزنيد

جسدي روي دست تو مانده كه به چشمانتان نمي‌آيد

تو و اين كارها؟! خبر بدهيد، زير گريه كلانتري بزنيد!

دكور فيلم‌  هاي هر روزه: يار در خانه، آب در كوزه!

صحنه‌ها پشت جنگل شهرست، وقت شد به آن سري بزنيد .

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:25 توسط معصومه ضیایی| |

 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا

 عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد؟!

 

اولین بار تلفیق این دو مصرع مثل یه شوخی به نظرم اومد اما بعد فکرم رو درگیر خودش کرد حالا هر کاری که دارم می کنم ذهنم داره به این فکر می کنه که واقعا چرا عشق ...؟

 تا وقتی به یه جوابی برسم ، تو خودمم.

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:31 توسط معصومه ضیایی| |

 

خواستی،چشامو رو همه چیز بستم!

10

20

30

40

50

60

70

80

90

100

خواستی،بدون تو چشامو وا کردم! بیام؟!

قایم شدی

نه پشتِ روسری ای که برام خریدی

نه پشتِ عطری که به زور ازت گرفتم

نه پشتِ ساندویچ های بلندی که با هم خوردیم

میدونم پشت خودم قایم شدی دیوونه!

می دونم کجائی

فقط بگو کِی پیدات کنم؟!

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:55 توسط معصومه ضیایی| |

 

نقاش! رنگ روی نفسهای من بپاش!

هر رنگ! خوبِ مرده! ولی نه! سیاه نه!

ماه-ی درون حوض تنم غوطه ور شده

بغضت بزرگتر شده و پا به ماه نه !

امنم میان پیرهن چهارخانه ات ...

این بیت را عوض نکنی ! راه راه... نه!

لبخند می زنم ، کم و با ترس و لرز، کم !

خندیده ام همیشه ولی قاه قاه نه!

من حاضرم کلاه محبت سرم کنی...

مثل همین که هست ! فقط شبکلاه نه!

می خواستی که دل بدهم ، دل کمی کم است !

از من بخواه جان بدهم ، جان بخواه ! ... : نه !

دل بسته ام به خاطره ی رنگیِ تنت

نقاش ! رنگ روی نفسهام ... آه... نه!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:12 توسط معصومه ضیایی| |


Design By : Night Skin